دلم برای همگی تنگ شده.برا ی نوشته هاتون.ببخشین از اینکه نامردی کردم.ولی باور کنین همش خودم رو میخوردم که چرابه بادبادک و دوستام سرنمیزنم؟چرا نمینویسم؟یه مدتیه نمیتونم بنویسم.
یه دوره ی وحشتناکیه.خیلی سخته که نتونم چیزی بنویسم.دستم به نوشتن نمیره.یه رمان ناتمام با کلی سوژه که فقط حاشیه دفترم مینویسم تایادم نرن....
بازم شرمنده.
دعا کنین بنتونم بنویسم.
نیروی جاذیه ی چشمانم را کشف کردند
و از هر انگشتم هزاران قطره باران اسیدی بر دلها
فرود می آیند
انسانیت مرده است....
در شعر ها هم جایی برای علوم انسانی نیست
خدایا....
خدایا....
طول عمرم بده شاید عرض گناه هایم را کم کنم.
با سلام خدمت همتون.ببخشین.
معذرت می خوام از اینکه روزها نبودم.
اینم نوشته ی جدیدم و چندتا کار جدید هم دارم که اگه وقت بشه حتما" براتون می ذارم.
قطره ای می لغزد بر سراشیبی شب
ناگهان می خشکد رود زیبایی لب
میخکی می کوبد میخی بر لب من
بی گمان می روید گل نومیدی شر
آتشی می شویدگرم رنگهای غم
.....تا که پیچک...قطره...میخک و آتـش باشد
هستی و هستـم و نام من عاشق باشد......
(خیلی ممنونم از نظراتتون.من این شعرم رو خیلی دوس دارم.دلم میخواد یهنقد حسابی ازش بشه تا بتونم نقصها رو بر طرف کنم)
با چشمان هيزش دنبال كدامين خيابان برهنه اي بود؟
امروز دوربين هاي مدار بسته هم نمي توانند ببندند
شيرهاي خون را
و هيچ مهره اي نيست مهر كند
حكم(سرعت زياد ممنوع)پيچ ها را.
اتومبيل ها تشنه ي جانند با چشمان هيزشان
و ندانست كسي
آن كه زندگيش زير آهن پاره ها زنگ زد پولي نداشت براي خريدن
جليقه ي ضد زنگ.
نسرین شهریور۱۳۸۷
موهایت دامن چینداری برایت دوختند
ومیان اقیانوس ها رقصیدند
ناگهان...
طبل ها به صدا در آمدند
کسی در رودی غرق می شد
دامنی چیندار بر تن کرد
و مثل نقاشی ماهر دامن چیندار موهایت را پاک کرد.
۲ـ
در یک بیت سجع متوازی بودیم
ومن می خواستم استعاره ای از تو باشم
گفتی:نه زندگی من نمادی از غم است
غم های من پشت سر هم ردیف شدند
وندانستی با این یک جمله از من یک مثنوی غم ساختی
نسرین
عشق اشک و دستمال کاغذی
هر شب با لالايي قطره اشكي خواب را مهمان خود مي كرد.
وهر صبح با نوازش هاي همان قطره اشك بيدار مي شد.
و با همان قطره اشك سيراب مي شد.
و...
حال درختي شده بود كه مي توانست سلام زمين را تقديم آسمان كند.
پناهي براي پرنده ها.
سايه اي براي آب.
و...
حال يك برگ دستمال كاغذي بود.
مرهمي براي يك دلشكسته.
ميزباني براي :
قطره اشكي كه هرگز نتوانسته بود فراموشش كند.
نسرین
من اومدم اونم دست پر
آب تشنه ایست که با دستان تو و نوک پرستو سیراب نمی شود
فقط بارانی که می بارد و لبخند آسمان که یاد خدا رو به او می نوشاند
سیرابش می کند.
سیگارش را روی سقف چشمانم خاموش می کرد
وشیشه ی مشروب را در کاسه ی صبرم خالی می کرد
هر روز...
تکه ای از موهایم را دود می کرد
چه می شد خنده را در ناخنهایم می یافت
و از عشق من راهی بیمارستان می شد
نسرین

سحر نسيمش را بيدار كرد،آب وضويش را گرفت و سجاده رو به قبله ايستاد.
"زير چنارهاي خيابان قدم مي زدي"
السلام عليك ايها النبي و رحمته الله و بركاة
و.....
صداي پاي ساعتها شب را بيدار كرد،شب چادر نمازش را به سر كرد،مهر تيمم كرد.
نماز اشا مي خوانم واجب قربتا"الي
الله
قدم هايت گاه تند مي شد و گاه آهسته
و....
السلام عليك ايها النبي و رحمت الله و بركاة
السلام علينا والا عبادالله الصالحين
السلام عليكم و رحمت الله و بركاة
چراغ هاي بالاي سرت مي خواستند درخششان را به رخ ماه بكشند.
حواس ماه جاي ديگري پرسه مي زد.
داشت دعاي آخر نماز را مي خواند.
مهر بوسه اي به قرآن زد،قرآن صفحه هايش را يكي پس از ديگري از بر كرد.
تسبيح تند تند مهره هايش را جابه جا مي كرد و زير لب چيزي مي گفت.
"و تو هنوز زير چنارها قدم مي زني"
نسرین
یا حسین

من بي تاب فرات بي كرا نه اي هستم كه هنوز تشنه ی لب هاي حسيــن است.

من بي تاب چشمان دلبرا نه اي هستم كه آســـــمان در آرزوي سياهيشـــان است.

من بي تاب كربلايي هستم كه هر روز هزاران بار زير پرتوي عشق حسين مي سوزد.

اميدوارم دل هممون هميشه حسيني باشه.

محرم ۱۳۸۶
نسرین
اگر پاهايم را غل و زنجير كنــند تـــــــا به سويت نيايــــم نسرین
اگر دستهايم را ببندند تـــــــا دستهــــايــت را نگيـــــــرم
اگــــــر چشــمهــــايــم را كـــور كنـنـد تــــــا تـو را نبينـم
اگر لبهـــايم را بدوزنــد تــــــا اســمـــت را صــــدا نزنــــم
اگر قلبـــــم را از جايــش بيرون بيـــاورند تا برايــــت نتـپد
باز نمي تواننـــــــد ياد تو را از جاي جاي وجودم پاك كنند
حتي اگر مـــرا به آتــــش بكشنـد،بـــدان خاكــســـتــرم
بــــا نسيــــم صبحگــــاهــي به سويــــت مـــــي آيــدتـا
وجود عشق را در گـــــــل وجـــودت لــــــمــــس كنــــــد
چقدر سختــــه كه به جـــاي يه شـــــــونـــه،ســـرمون رو بــذاريــم رو پاهــامون
چقدر ســـختـــــه كه به جـاي يه دوســــــت،با عكـــس هــا درد و دل كنيـــــــم
چقدر سخته كه به جاي يه جفـت چشم،شـب گريه هاي شبــونمون رو ببينــــه
چقدر سخته كــــه بــــه جـــاي يه دست، يه پتـــوي بي جان رو سرمون باشــه
چقدر قشنگه كه به جاي شونه، دوست،يه جفت چشم و پتو تو اون لحظه هاي
تنهايي فقط يه خداي بزرگ رو بالا سرمون حس كنيم و بگيم:ما تنهــا نيستــــــِِم

