تبليغاتX
بادبادک
عشق اشک و دستمال کاغذی 
دانه اي كوچك در آغوش خاك
هر شب با لالايي قطره اشكي خواب را مهمان خود مي كرد.
وهر صبح با نوازش هاي همان قطره اشك بيدار مي شد.
و با همان قطره اشك سيراب مي شد.
و...
حال درختي شده بود كه مي توانست سلام زمين را تقديم آسمان كند.
پناهي براي پرنده ها.
سايه اي براي آب.
و...
حال يك برگ دستمال كاغذي بود.

مرهمي براي يك دلشكسته.
ميزباني براي :

قطره اشكي كه هرگز نتوانسته بود فراموشش كند.

|+| نوشته شده توسط نسرین در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | موضوع:
من اومدم اونم دست پر 

سلام دوستای گلم.بالاخره برگشتم.بعد از یه دوره ی طولانی درس خوندن اومدم تا دوباره بادبادکم رو به پرواز در بیارم.بادبادکی که با کلمه ها پرواز می کنه نه باد.

آب تشنه ایست که با دستان تو و نوک پرستو سیراب نمی شود
  
   فقط بارانی که می بارد و لبخند آسمان که یاد خدا رو به او می نوشاند
 
        سیرابش می کند.
                                                                

سیگارش را روی سقف چشمانم خاموش می کرد
   
    وشیشه ی مشروب را در کاسه ی صبرم خالی می کرد

    هر روز...
     
  تکه ای از موهایم را دود می کرد

                                                 چه می شد خنده را در ناخنهایم می یافت
           
                                                 و از عشق من راهی بیمارستان می شد


                                                     

|+| نوشته شده توسط نسرین در دوشنبه دهم تیر 1387 | موضوع:
خدانگهدار 
سلام فکر کنم وقت خداحافظی با بادبادکم برای چند ماه رسیده و البته گذشته..
چند ماه بعد کنکور دارم و باید تموم وقتم رو صرف کنکور کنم.
مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟اون هایی که تا حالاش هم تو پرواز بادبادکم کمکم کردن ممنون.خدانگهدار تا بعد از کنکور"""تا پروازی دیگر در آسمان آبیتان"""
دلم براتون تنگ مي شه......
|+| نوشته شده توسط نسرین در شنبه هجدهم اسفند 1386 | موضوع:
 


سحر نسيمش را بيدار كرد،آب وضويش را گرفت و سجاده رو به قبله ايستاد.
"زير چنارهاي خيابان قدم مي زدي"

السلام عليك ايها النبي و رحمته الله و بركاة
و.....

صداي پاي ساعتها شب را بيدار كرد،شب چادر نمازش را به سر كرد،مهر تيمم كرد.

نماز اشا مي خوانم واجب قربتا"الي
الله
قدم هايت گاه تند مي شد و گاه آهسته
و....
السلام عليك ايها النبي و رحمت الله و بركاة
السلام علينا والا عبادالله الصالحين
السلام عليكم و رحمت الله و بركاة

چراغ هاي بالاي سرت مي خواستند درخششان را به رخ ماه بكشند.
حواس ماه جاي ديگري پرسه مي زد.
داشت دعاي آخر نماز را مي خواند.
مهر بوسه اي به قرآن زد،قرآن صفحه هايش را يكي پس از ديگري از بر كرد.
تسبيح تند تند مهره هايش را جابه جا مي كرد و زير لب چيزي مي گفت.
"و تو هنوز زير چنارها قدم مي زني"

|+| نوشته شده توسط نسرین در چهارشنبه یکم اسفند 1386 | موضوع:
یا حسین 

من بي تاب آشيانه اي هستم كه با ميله هاي پنجره اش هنوز اسيــــرم كرده است.
من بي تاب فرات بي كرا نه اي هستم كه هنوز تشنه ی لب هاي حسيــن است.

من بي تاب چشمان دلبرا نه اي هستم كه آســـــمان در آرزوي سياهيشـــان است.

من بي تاب كربلايي هستم كه هر روز هزاران بار زير پرتوي عشق حسين مي سوزد.

اميدوارم دل هممون هميشه حسيني باشه
.

محرم ۱۳۸۶


|+| نوشته شده توسط نسرین در چهارشنبه دهم بهمن 1386 | موضوع:
شعری که خودم واسه مامانم نوشتم و شعری که واسه تنها ها نوشتم 
مامان عزیزم

اگر پاهايم را غل و زنجير كنــند تـــــــا به سويت نيايــــم

اگر دستهايم را ببندند تـــــــا دستهــــايــت را نگيـــــــرم

اگــــــر چشــمهــــايــم را كـــور كنـنـد تــــــا تـو را نبينـم

اگر لبهـــايم را بدوزنــد تــــــا اســمـــت را صــــدا نزنــــم

اگر قلبـــــم را از جايــش بيرون بيـــاورند تا برايــــت نتـپد

باز نمي تواننـــــــد ياد تو را از جاي جاي وجودم پاك كنند

حتي اگر مـــرا به آتــــش بكشنـد،بـــدان خاكــســـتــرم

بــــا نسيــــم صبحگــــاهــي به سويــــت مـــــي آيــدتـا

وجود عشق را در گـــــــل وجـــودت لــــــمــــس كنــــــد
                                            
                                    اي مادر عزيزم
                   مامان عزيزتر از جونم                   

مي دونم خيلي سخته

چقدر سختــــه كه به جـــاي يه شـــــــونـــه،ســـرمون رو بــذاريــم رو پاهــامون

چقدر ســـختـــــه كه به جـاي يه دوســــــت،با عكـــس هــا درد و دل كنيـــــــم

چقدر سخته كه به جاي يه جفـت چشم،شـب گريه هاي شبــونمون رو ببينــــه

چقدر سخته كــــه بــــه جـــاي يه دست، يه پتـــوي بي جان رو سرمون باشــه

چقدر قشنگه كه به جاي شونه، دوست،يه جفت چشم و پتو تو اون لحظه هاي

تنهايي فقط يه خداي بزرگ رو بالا سرمون حس كنيم و بگيم:ما تنهــا نيستــــــِِم

خدا كنار همه ي ماست



 

|+| نوشته شده توسط نسرین در پنجشنبه بیستم دی 1386 | موضوع:
تولدم مبارک تولدم مبارککککککککککککککککککککککککککککککک 

تولدم مبارك                  تولدم مبارك                   تولدم مبارك
سلام دوستاي خوبم...امروز تولد من هستش...خيلي خوشحالم.ديشب كه پسر عمه مهدي با تبريك يه روز قبلش كلي سورپريزم كرد. زتگ زد موبايل بابام منم فكر مي كردم مي خواد تك زنگ بزنه و سر كارم بذاره رد مي كردم...آخرش كه جواب دادم و گفت "تولدت مبارك " و كلي خوشحال شدم بعد از اون هم پسر عمه ميثم زنگ زد و پيشاپيش تبريك گفت.اين دو تا برادر مثل پارسال قبل از همه تبريك گفتن.ديروز اتفاق جالبي افتاد دوستم سحر جون تو دفتر چه اش به روبروي 9دي به جاي اسم من اسم اون يكي دوستم نغمه رو نوشته يود...بعد از ظهر بود فائذه بهم زنگ زد و گفت:نسرين سحر مي گفت فردا 9 دي ماه تولد نغمه جون هستش براش چي بخريم؟
با خنده گفتم ديوونه فردا تولد من ِ نه نغمه...امروز صبح اولين امتحان ترممون بود.امتحان فلسفه داشتيم.خوب خونده بودم...سر امتحان هم دعا مي كردم و مي گفتم :اي خدا كمكم كنين..امروز اولين روز از 19 سالگيم هستش...يهو نكنه كم بگيرم و ناراحت بشم.امتحان بخير گذشت.بعد از امتحان دوستام جمع شدن تا كادوهام رو بدن.دوست صميمي ام ناهيد جون برام يه شال خوشگل گرفته بود...سحر و فائذه و نغمه هم واسم يه خزس با نمك خريده بودن.البته نغمه رو عمل جراحي كردن و نتونست مستقيما" بهم تبريك بگه...اما پشت تلفن شرمنده ام كرد.خونه كه اومدم مامان جون محكم بوسم كرد و بهم تبريك گفت(البته با اين كارش نمي تونه من رو بي خيال كادو بكنه؟؟!).بعدش دوستم ندا با يه تابلوي جالب اومد خونه مون...و اما داداش كوچيكم_حميد رضا_كه خيلي خيلي خوشحالم كرد برام يه دفتر خاطرات و يه شاخه گل گرفته بود و همش قيمت كادوش رو تكرار مي كرد.دوست ديگه ام هانيه كه اصلا" ازش انتظار نداشتم هم با دفتر خاطرات تبريك گفت.كمي گذشت:ساعت دو و نيم بود..منتظر دوستم دنيا بودم فكر كردم فراموش كرده خودم بهش زنگ زدم كمي سر به سرش بذارم،البته كه اون هم مي دونسته و يادش بود.آخه تا گوشي رو برداشت گفت:تولدت مبارك"....چند تايي از دوستان هنوز زنگ نزدن.چنذ ذقيقه پيش بابا جون با يه قوطي شيريني اومد.بفرمايين نوش جان كنين. ولي مي دونين چيه!همه ي اين كادوها و تبريك ها يه طرف كادويي كه خداي بزرگ بهم دادن يه طرف ديگه.همتون دونستين منظورم چيه؟همون پدري و مادري كه بالا سرمون هستن.
خيلي دلم مي خواست بيشتر بنويسم اما بچه پيشدانشگاهي و هزار تا درس كه بايد تا تير ماه و كنكور برسونه.  موفق باشين    نسرين    ۰۹/۱۰/۸۶

(يه چيز با مزه يادم رفت،يكي از دوستام،فرشته تصميم داشته ساعت 8 شب بهم تلريك بگه كه من نتونستم صبر كنم و خودم بهش اس ام اس زدم و كلي هم باهاش شوخي كردم....آخ كه چقدر خوش گذشت)
تولم مبارك

|+| نوشته شده توسط نسرین در سه شنبه یازدهم دی 1386 | موضوع:
گوشه ای نشسته بود 

گوشه اي نشسته بود ....
در انتظار يك لبخند ت بود...
وتو براي ديگري اشك مي ريختي.
از عشقت مي سوخت...
و تو مي خواستي آتش عشقت را در دل ديگري بيفروزي.
با چشمانش فرياد مي زد"دوستت دارم"...
و تو براي ديگري قصه ي عشقت را مي خواندي.
خسته شد...آن گوشه ديگر نتوانست وسعت عشقش را تحمل كند.
آهسته به طرفت آمد.ولي تو دوان دوان به سوي ديگري مي رفتي.
صدايت كرد..ايستادي...ولي دوباره به راهت ادامه دادي.
پشت سرش گفتي:او چقدر نامهربان بود. من چند ثانيه دير تر به عشقم رسيدم.
ولي او هر روز در همان گوشه زمزمه مي كند:
او چقدر مهربان بود كه عشق مرا ناديده گرفت و به راهش ادامه داد.
 
سلام خیلی وقت نیومدم اینجا دلم برای بادبادکم (.)شده بود تا اینکه با خوندن یه مطلب تو یکی از وبلاگها دوباره حس شعر نویسی ام گل کرد....

|+| نوشته شده توسط نسرین در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 | موضوع:
بابای زهرا فرشته است 

باباي زهرا، فرشته است...
مامان...مامان...بيا خونه شون كسي نيست...صداشون نمياد.صداي زهزا هم نمياد
مادر آرام بغض كرد...آهي كشيد.چه مي ديد؟پسركش اورا به دزدي فرا خوانده بود..دزدي گيلاس هاي همسايه.
پسرك التماس مي كرد...ديوار همسايه اورا صدا مي زد..
مامان من گيلاس مي خوام...من گيلاس مي خوام.
ناگهان دستي به اين طرف ديوار آمد.دستي پر از گيلاس.
مادر،چهره اش مانند گيلاس سرخ شده بود...همسايه شان خانه بود...آنها حرفهاي پسرك را شنيده بودند.به طرف اتاق رفت.
پسرك به طرف دستها رفت.گيلاسي برداشت...فكري به ذهنش رسيد....گفت:هي...تو كي هستي؟من از تو گيلاس نمي خوام...مامانم گفته از دست غريبه ها چيزي نگير...
دست لب باز كرد...
من...من...؟!كه غريبه نيستم.درختم....درخت زهرا.زهرا از من خواست اين گيلاس هارو به تو بدم.
پسرك حرف او را باور كرد...دهنش آب افتاد...گيلاس ها را گرفت...ريز ريز خورد.مادرش را صدا كرد...حرفهايش مثل هسته هاي گيلاس از دهنش بيرون مي ريختند..حرفهايي آبدار و شيرين.
مامان....مامان...منم يه درخت مي خوام...مثل درخت زهرا...خوش به حالش...عجب درخت مهربوني دارن..
مادر خنديد ....خنده بعد از سالها همان لبهايش شد...از روزي كه درخت آنها لبخندهايشان را با خود به سفر برده بود....آري..روزي آنها هم درختي داشتند.
به پسرك گفت:نه پسرم...اون كه درخت نبود... باباي زهرافرشته است.

|+| نوشته شده توسط نسرین در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 | موضوع:
عشق و دیوانگی 

حتما" تا متن ِ به اين درازي رو مي بينين بي خيال مي شين،ولي من خودم تضمين مي كنم كه خيلي قشنگه.حوصله ندارين حداقلcopy,paste كنين بعدا" بخونين:

بنام آن كه آسمان را بي ستون آفريد

در زمان هاي بسيار قديم،وقتي هنوز پاي ِبشري به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي هادرهمه جاشناوربودند.آن ها از بيكاري خسته و كسل شده بودند.روزي همه ي فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند،خسته تروكسل ترازهميشه.ناگهان زكاوت ايستادوگفت:((بياييديك بازي كنيم))مثلا" قايم باشك!

همه ازاين پيشنهادشادشدند و ديوانگي فورا"فرياد زد"من چشم مي ذارم واز آنجايي كه هيچكس نمي خواست دنبال ِديوانگي بگرددهمه قبول كردنداو چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي ِدرختي رفت وچشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن.1.2.3.همه رفتند تا جايي پنهان شوند،لطافت خود را به شاخ ِماه آويزان كرد.
خيانت داخل ِ انبوهي اززباله پنهان شد.
اصالت در ميان ِابرهامخفي گشت.
هوس به مركز ِزمين رفت.
دروغ گفت:زير ِسنگي پنهان مي شوم امابه ته دريارفت.
طمع داخل ِكيسه اي كه خودش دوخته بودمخفي شد.
ديوانگي مشغول ِشمردن 79.80.81.همه پنهان شده بودند
به جز
عشق
كه همواره مرددبودونمي توانست تصميم بگيردوجاي ِ تعجب هم نيست ،چون همه مي دانيم پنهان كردن ِعشق مشكل است.در همين حال ديوانگي به پايان ِشمارش مي رسيد95.96.97.هنگامي كه ديوانگي به صد رسيدعشق پريدودربين ِيك بوته گل پنهان شد. ديوانگي فرياد زد:دارم ميام. اولين كسي كه پيداكرد تنبلي بود،زيرا تنبلي،تنبلي اش آمده بودجايي پنهان شود.ولطافت رايافت كه به شاخ ِماه آويزان بود.دروغ ته ِدرياچه،هوس در مركز ِزمين،يكي يكي همه پيدا كرد به جز
عشق
او از يافتن ِعشق نا اميدشده بود.حسادت درگوش هايش زمزمه كردتوفقط بايدعشق را پيداكني واوپشت ِبوته گل رز است. ديوانگي شاخه ي چنگ مانندي رااز درخت كندوباشدت وهيجان زيادآن رادر بوته گل رز فرو كرد دوباره دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.عشق از پشت ‍بوته بيرون آمد،با دست هايش صورت ِخود را پوشانده بود و از ميان ِ انگشتانش قطرات ِ خون بيرون مي زد.شاخه ها به چشمان ِعشق فرو رفته بودندو او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود.
ديوانگي گفت :من چه كردم؟چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟
عشق پاسخ داد:نه تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي ِ من شو.
و اينگونه است كه از آن به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار ِ اوست.

|+| نوشته شده توسط نسرین در یکشنبه هفدهم تیر 1386 | موضوع:
بالا