تبليغاتX
بادبادک

کویر در زمستان

شب كه ميشد چشمانت را مي بستي تا ستاره ها ندرخشند
دست هايت را جلوي صورتت مي گرفتي تا رودها حركت نكنند
كفش هايت را مي پوشيدي تا در كوير زمستان نباشد

                                        نسرین

!! نوشته شده توسط نسرین | 16:26 | دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 •

هزاران شعر

هزاران شعر براي چشمانت گفته ام.....
چشمانت يك رنگ دارند،ولي زندگي براي من يك رنگ نيست
 

!! نوشته شده توسط نسرین | 18:48 | پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 •

دوستی آسمان و زمین

 

سالهل پیش زمانی که هنوز پای بشری به زمین نرسیده بود،دو دوست بودند،آسمان و زمین ،آبی و قهوه ای.آسمان هر لحظه کنار زمین بود. فاصله ای بینشان نبود. تا اینکه خدا خواست آسمان بالا رود، از آن به بعد ،آ سمان تا صبح ها گریست. تا سحر غرید........چاره ای نبود.آبی و قهوه ای خدا حافظی کردند.زمین روز به روز رنگ پریده تر می شد،خشکیده تر....شکسته تر. کسی نبود با او حرف بزند.آسمان،هنوز می گریست تا شاید اشک هایش  برای زمین یادگاری بمانند،اما اشک هایش بخار می شدندو بر می گشتند.فایده ای نداشت.....باید بیشتر می گریست... زمین،دست هایش را بالا می برد،دست هایش نمی رسیدند.. تا می خواستند چشم های گر یان آسمان را لمس کنند زمستان می شد و می خوابیدند.......... باید می ساختند. کم کم صدای زمین هم در آمد،فریاد می کشید.... می سوخت.  چشم هایش گود رفته بودند.آسمان چشم هایش را می بست به این امید که بتواند زمین را از یاد برد.... خدا خواست آسمان ،چشم هایش بدرخشند....چشم هایش را باز کرد. نا گاه عکس خود را دید عکسش در گودی چشمان زمین بود. چشمانی که پر بودند از اشک های خودش...... رمین، خواب بود. آسمان نعره ای کشید..... زمین بیدار شد ترسیده بود.فکر کرد  برای  آسمان اتفاقی  افتاده.آسمان خندید ،زمین خندید...... دیگر تنها نبودند. درست پایین چشمان زمین تصویری از آسمان بود............

و از آن روز است که آب دریای بی رنگ آبی دیده می شود      


                                                                          نسرین

!! نوشته شده توسط نسرین | 16:37 | چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 •

شعر

می خواستم شعری برایت بگویم.شعری از جنس چهره ات،از جنس نور....شعری از جنس حرفهایت،لطیف...پر شور... از جنس دلت،مهربان....آبی ...... اما هیچ کلمه ای نتوانست آنگونه که هستی توصیفت کند،کاش می آمدی و می گفتی و من می نوشتم....

من آمدم....همانی که می خواستی.

-پیامبر خدا...آمدی ولی چرا حالا؟چرا هنگامی که گناهان زیادی بر من،بر زندگیم سایه افکنده اند؟

نه نه من همیشه کنارت بودم.شب که می شد در گوشت زمزمه می کردم(شرافت مومن به نماز شب است)...هنگامی که می ترسیدی و نامم را بر زبان جاری می کردی با تو بودم....اجازه...سوال دارم(می گفتم :نیکو سوال کردن نصف علم است)...دهانت را باز می کردی تا کلمه ای بگویی،دلت را (آفت سخن دروغ است)،می لرزاند ...از گناهانت فرار می کردی،اشکها به خاطر گناه گونه هایت را تر می کرند(توبه کننده با بی گناه یکسان است،بسیاری از گناه کاران عاقبت به خیر شده اند)گرمی لبخندت سیل اشکهایت را بخار می کرد..... دردهای بی امان،سکوت شب(قرآن درمان دردهای بشر است)....قدم هایت می خواستند راه عوض کنند(مسجد خانه ی پرهیز گاران است)....دوست،دوستی(اساس عقل،پس از ایمان به خدا،دوستی با مردم است)....................

-آری....ای رسول خداهمیشه کنازم بودی....اما من....!

تو گاه بودی،گاه می رفتی...دوباره می آمدی.....و حال من هستم و خدا هست و تو هستی،همین

-ومن همیشه خواهم بود.هرچند نباشی من در یادت  در فکرت خواهم بود

   کلمه ها لبخند می زنند،دوروبرم می چرخند.همگی از جنس نور،پر شور و مهربان هستند.
                                           نسرین

!! نوشته شده توسط نسرین | 1:44 | چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 •

بادبادک های خیس از تو برترند

بادبادکهای خیس به پرواز در آمدند

شب ،روز شد........خارها همه گل شدند...ناسزاها، شعر شدند...سیاه،سفید شد.......پاییز بهارشد........

                   اما تو هیچوقت به جای زمین زمان نشدی

پس بادبادکهای خیس از تو برترند
                                                      نسرین

!! نوشته شده توسط نسرین | 16:36 | سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 •