تبليغاتX
بادبادک
شعری که خودم واسه مامانم نوشتم و شعری که واسه تنها ها نوشتم 
مامان عزیزم

اگر پاهايم را غل و زنجير كنــند تـــــــا به سويت نيايــــم

اگر دستهايم را ببندند تـــــــا دستهــــايــت را نگيـــــــرم

اگــــــر چشــمهــــايــم را كـــور كنـنـد تــــــا تـو را نبينـم

اگر لبهـــايم را بدوزنــد تــــــا اســمـــت را صــــدا نزنــــم

اگر قلبـــــم را از جايــش بيرون بيـــاورند تا برايــــت نتـپد

باز نمي تواننـــــــد ياد تو را از جاي جاي وجودم پاك كنند

حتي اگر مـــرا به آتــــش بكشنـد،بـــدان خاكــســـتــرم

بــــا نسيــــم صبحگــــاهــي به سويــــت مـــــي آيــدتـا

وجود عشق را در گـــــــل وجـــودت لــــــمــــس كنــــــد
                                            
                                    اي مادر عزيزم
                   مامان عزيزتر از جونم                   

مي دونم خيلي سخته

چقدر سختــــه كه به جـــاي يه شـــــــونـــه،ســـرمون رو بــذاريــم رو پاهــامون

چقدر ســـختـــــه كه به جـاي يه دوســــــت،با عكـــس هــا درد و دل كنيـــــــم

چقدر سخته كه به جاي يه جفـت چشم،شـب گريه هاي شبــونمون رو ببينــــه

چقدر سخته كــــه بــــه جـــاي يه دست، يه پتـــوي بي جان رو سرمون باشــه

چقدر قشنگه كه به جاي شونه، دوست،يه جفت چشم و پتو تو اون لحظه هاي

تنهايي فقط يه خداي بزرگ رو بالا سرمون حس كنيم و بگيم:ما تنهــا نيستــــــِِم

خدا كنار همه ي ماست



 

|+| نوشته شده توسط نسرین در پنجشنبه بیستم دی 1386 | موضوع:
تولدم مبارک تولدم مبارککککککککککککککککککککککککککککککک 

تولدم مبارك                  تولدم مبارك                   تولدم مبارك
سلام دوستاي خوبم...امروز تولد من هستش...خيلي خوشحالم.ديشب كه پسر عمه مهدي با تبريك يه روز قبلش كلي سورپريزم كرد. زتگ زد موبايل بابام منم فكر مي كردم مي خواد تك زنگ بزنه و سر كارم بذاره رد مي كردم...آخرش كه جواب دادم و گفت "تولدت مبارك " و كلي خوشحال شدم بعد از اون هم پسر عمه ميثم زنگ زد و پيشاپيش تبريك گفت.اين دو تا برادر مثل پارسال قبل از همه تبريك گفتن.ديروز اتفاق جالبي افتاد دوستم سحر جون تو دفتر چه اش به روبروي 9دي به جاي اسم من اسم اون يكي دوستم نغمه رو نوشته يود...بعد از ظهر بود فائذه بهم زنگ زد و گفت:نسرين سحر مي گفت فردا 9 دي ماه تولد نغمه جون هستش براش چي بخريم؟
با خنده گفتم ديوونه فردا تولد من ِ نه نغمه...امروز صبح اولين امتحان ترممون بود.امتحان فلسفه داشتيم.خوب خونده بودم...سر امتحان هم دعا مي كردم و مي گفتم :اي خدا كمكم كنين..امروز اولين روز از 19 سالگيم هستش...يهو نكنه كم بگيرم و ناراحت بشم.امتحان بخير گذشت.بعد از امتحان دوستام جمع شدن تا كادوهام رو بدن.دوست صميمي ام ناهيد جون برام يه شال خوشگل گرفته بود...سحر و فائذه و نغمه هم واسم يه خزس با نمك خريده بودن.البته نغمه رو عمل جراحي كردن و نتونست مستقيما" بهم تبريك بگه...اما پشت تلفن شرمنده ام كرد.خونه كه اومدم مامان جون محكم بوسم كرد و بهم تبريك گفت(البته با اين كارش نمي تونه من رو بي خيال كادو بكنه؟؟!).بعدش دوستم ندا با يه تابلوي جالب اومد خونه مون...و اما داداش كوچيكم_حميد رضا_كه خيلي خيلي خوشحالم كرد برام يه دفتر خاطرات و يه شاخه گل گرفته بود و همش قيمت كادوش رو تكرار مي كرد.دوست ديگه ام هانيه كه اصلا" ازش انتظار نداشتم هم با دفتر خاطرات تبريك گفت.كمي گذشت:ساعت دو و نيم بود..منتظر دوستم دنيا بودم فكر كردم فراموش كرده خودم بهش زنگ زدم كمي سر به سرش بذارم،البته كه اون هم مي دونسته و يادش بود.آخه تا گوشي رو برداشت گفت:تولدت مبارك"....چند تايي از دوستان هنوز زنگ نزدن.چنذ ذقيقه پيش بابا جون با يه قوطي شيريني اومد.بفرمايين نوش جان كنين. ولي مي دونين چيه!همه ي اين كادوها و تبريك ها يه طرف كادويي كه خداي بزرگ بهم دادن يه طرف ديگه.همتون دونستين منظورم چيه؟همون پدري و مادري كه بالا سرمون هستن.
خيلي دلم مي خواست بيشتر بنويسم اما بچه پيشدانشگاهي و هزار تا درس كه بايد تا تير ماه و كنكور برسونه.  موفق باشين    نسرين    ۰۹/۱۰/۸۶

(يه چيز با مزه يادم رفت،يكي از دوستام،فرشته تصميم داشته ساعت 8 شب بهم تلريك بگه كه من نتونستم صبر كنم و خودم بهش اس ام اس زدم و كلي هم باهاش شوخي كردم....آخ كه چقدر خوش گذشت)
تولم مبارك

|+| نوشته شده توسط نسرین در سه شنبه یازدهم دی 1386 | موضوع:
بالا