بادبادک
عشق اشک و دستمال کاغذی
دانه اي كوچك در آغوش خاك
هر شب با لالايي قطره اشكي خواب را مهمان خود مي كرد.
وهر صبح با نوازش هاي همان قطره اشك بيدار مي شد.
و با همان قطره اشك سيراب مي شد.
و...
حال درختي شده بود كه مي توانست سلام زمين را تقديم آسمان كند.
پناهي براي پرنده ها.
سايه اي براي آب.
و...
حال يك برگ دستمال كاغذي بود.
هر شب با لالايي قطره اشكي خواب را مهمان خود مي كرد.
وهر صبح با نوازش هاي همان قطره اشك بيدار مي شد.
و با همان قطره اشك سيراب مي شد.
و...
حال درختي شده بود كه مي توانست سلام زمين را تقديم آسمان كند.
پناهي براي پرنده ها.
سايه اي براي آب.
و...
حال يك برگ دستمال كاغذي بود.
مرهمي براي يك دلشكسته.
ميزباني براي :
قطره اشكي كه هرگز نتوانسته بود فراموشش كند.
نسرین
!! نوشته شده توسط نسرین
| 11:8 | چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
•
من اومدم اونم دست پر
آب تشنه ایست که با دستان تو و نوک پرستو سیراب نمی شود
فقط بارانی که می بارد و لبخند آسمان که یاد خدا رو به او می نوشاند
سیرابش می کند.
سیگارش را روی سقف چشمانم خاموش می کرد
وشیشه ی مشروب را در کاسه ی صبرم خالی می کرد
هر روز...
تکه ای از موهایم را دود می کرد
چه می شد خنده را در ناخنهایم می یافت
و از عشق من راهی بیمارستان می شد
نسرین

!! نوشته شده توسط نسرین
| 17:35 | دوشنبه دهم تیر 1387
•

