بادبادک |
|
درباره وبلاگ
![]() سلام. خوبین؟ مرسی که سری هم به بابادک من زدید
من تازه اول راهم.میخوام یه وب لاگ جالب داشته باشم. با نظراتون همراهیم کنین منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
عشق و دیوانگی
حتما" تا متن ِ به اين درازي رو مي بينين بي خيال مي شين،ولي من خودم تضمين مي كنم كه خيلي قشنگه.حوصله ندارين حداقل copy,paste كنين بعدا" بخونين:بنام آن كه آسمان را بي ستون آفريد در زمان هاي بسيار قديم،وقتي هنوز پاي ِبشري به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي هادرهمه جاشناوربودند.آن ها از بيكاري خسته و كسل شده بودند.روزي همه ي فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند،خسته تروكسل ترازهميشه.ناگهان زكاوت ايستادوگفت:((بياييديك بازي كنيم))مثلا" قايم باشك! همه ازاين پيشنهادشادشدند و ديوانگي فورا"فرياد زد"من چشم مي ذارم واز آنجايي كه هيچكس نمي خواست دنبال ِديوانگي بگرددهمه قبول كردنداو چشم بگذارد. ديوانگي جلوي ِدرختي رفت وچشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن.1.2.3.همه رفتند تا جايي پنهان شوند،لطافت خود را به شاخ ِماه آويزان كرد. خيانت داخل ِ انبوهي اززباله پنهان شد. اصالت در ميان ِابرهامخفي گشت. هوس به مركز ِزمين رفت. دروغ گفت:زير ِسنگي پنهان مي شوم امابه ته دريارفت. طمع داخل ِكيسه اي كه خودش دوخته بودمخفي شد. ديوانگي مشغول ِشمردن 79.80.81.همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مرددبودونمي توانست تصميم بگيردوجاي ِ تعجب هم نيست ،چون همه مي دانيم پنهان كردن ِعشق مشكل است.در همين حال ديوانگي به پايان ِشمارش مي رسيد95.96.97.هنگامي كه ديوانگي به صد رسيدعشق پريدودربين ِيك بوته گل پنهان شد. ديوانگي فرياد زد:دارم ميام. اولين كسي كه پيداكرد تنبلي بود،زيرا تنبلي،تنبلي اش آمده بودجايي پنهان شود.ولطافت رايافت كه به شاخ ِماه آويزان بود.دروغ ته ِدرياچه،هوس در مركز ِزمين،يكي يكي همه پيدا كرد به جزعشق او از يافتن ِعشق نا اميدشده بود.حسادت درگوش هايش زمزمه كردتوفقط بايدعشق را پيداكني واوپشت ِبوته گل رز است. ديوانگي شاخه ي چنگ مانندي رااز درخت كندوباشدت وهيجان زيادآن رادر بوته گل رز فرو كرد دوباره دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد،با دست هايش صورت ِخود را پوشانده بود و از ميان ِ انگشتانش قطرات ِ خون بيرون مي زد.شاخه ها به چشمان ِعشق فرو رفته بودندو او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود. ديوانگي گفت :من چه كردم؟چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد:نه تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي ِ من شو. و اينگونه است كه از آن به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار ِ اوست. |+| نوشته شده توسط نسرین در یکشنبه هفدهم تیر 1386 | موضوع: |
|
|