بادبادک |
|
درباره وبلاگ
![]() سلام. خوبین؟ مرسی که سری هم به بابادک من زدید
من تازه اول راهم.میخوام یه وب لاگ جالب داشته باشم. با نظراتون همراهیم کنین منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
بابای زهرا فرشته است
باباي زهرا، فرشته است... مادر آرام بغض كرد...آهي كشيد.چه مي ديد؟پسركش اورا به دزدي فرا خوانده بود..دزدي گيلاس هاي همسايه. پسرك التماس مي كرد...ديوار همسايه اورا صدا مي زد.. مامان من گيلاس مي خوام...من گيلاس مي خوام. ناگهان دستي به اين طرف ديوار آمد.دستي پر از گيلاس. مادر،چهره اش مانند گيلاس سرخ شده بود...همسايه شان خانه بود...آنها حرفهاي پسرك را شنيده بودند.به طرف اتاق رفت. پسرك به طرف دستها رفت.گيلاسي برداشت...فكري به ذهنش رسيد....گفت:هي...تو كي هستي؟من از تو گيلاس نمي خوام...مامانم گفته از دست غريبه ها چيزي نگير... دست لب باز كرد... من...من...؟!كه غريبه نيستم.درختم....درخت زهرا.زهرا از من خواست اين گيلاس هارو به تو بدم. پسرك حرف او را باور كرد...دهنش آب افتاد...گيلاس ها را گرفت...ريز ريز خورد.مادرش را صدا كرد...حرفهايش مثل هسته هاي گيلاس از دهنش بيرون مي ريختند..حرفهايي آبدار و شيرين. مامان....مامان...منم يه درخت مي خوام...مثل درخت زهرا...خوش به حالش...عجب درخت مهربوني دارن.. مادر خنديد ....خنده بعد از سالها همان لبهايش شد...از روزي كه درخت آنها لبخندهايشان را با خود به سفر برده بود....آري..روزي آنها هم درختي داشتند. به پسرك گفت:نه پسرم...اون كه درخت نبود... باباي زهرافرشته است. |+| نوشته شده توسط نسرین در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 | موضوع: |
|
|