تبليغاتX
بادبادک
گوشه ای نشسته بود 

گوشه اي نشسته بود ....
در انتظار يك لبخند ت بود...
وتو براي ديگري اشك مي ريختي.
از عشقت مي سوخت...
و تو مي خواستي آتش عشقت را در دل ديگري بيفروزي.
با چشمانش فرياد مي زد"دوستت دارم"...
و تو براي ديگري قصه ي عشقت را مي خواندي.
خسته شد...آن گوشه ديگر نتوانست وسعت عشقش را تحمل كند.
آهسته به طرفت آمد.ولي تو دوان دوان به سوي ديگري مي رفتي.
صدايت كرد..ايستادي...ولي دوباره به راهت ادامه دادي.
پشت سرش گفتي:او چقدر نامهربان بود. من چند ثانيه دير تر به عشقم رسيدم.
ولي او هر روز در همان گوشه زمزمه مي كند:
او چقدر مهربان بود كه عشق مرا ناديده گرفت و به راهش ادامه داد.
 
سلام خیلی وقت نیومدم اینجا دلم برای بادبادکم (.)شده بود تا اینکه با خوندن یه مطلب تو یکی از وبلاگها دوباره حس شعر نویسی ام گل کرد....

|+| نوشته شده توسط نسرین در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 | موضوع:
بالا