تبليغاتX
بادبادک
 


سحر نسيمش را بيدار كرد،آب وضويش را گرفت و سجاده رو به قبله ايستاد.
"زير چنارهاي خيابان قدم مي زدي"

السلام عليك ايها النبي و رحمته الله و بركاة
و.....

صداي پاي ساعتها شب را بيدار كرد،شب چادر نمازش را به سر كرد،مهر تيمم كرد.

نماز اشا مي خوانم واجب قربتا"الي
الله
قدم هايت گاه تند مي شد و گاه آهسته
و....
السلام عليك ايها النبي و رحمت الله و بركاة
السلام علينا والا عبادالله الصالحين
السلام عليكم و رحمت الله و بركاة

چراغ هاي بالاي سرت مي خواستند درخششان را به رخ ماه بكشند.
حواس ماه جاي ديگري پرسه مي زد.
داشت دعاي آخر نماز را مي خواند.
مهر بوسه اي به قرآن زد،قرآن صفحه هايش را يكي پس از ديگري از بر كرد.
تسبيح تند تند مهره هايش را جابه جا مي كرد و زير لب چيزي مي گفت.
"و تو هنوز زير چنارها قدم مي زني"

|+| نوشته شده توسط نسرین در چهارشنبه یکم اسفند 1386 | موضوع:
بالا