بادبادک
من اومدم اونم دست پر
آب تشنه ایست که با دستان تو و نوک پرستو سیراب نمی شود
فقط بارانی که می بارد و لبخند آسمان که یاد خدا رو به او می نوشاند
سیرابش می کند.
سیگارش را روی سقف چشمانم خاموش می کرد
وشیشه ی مشروب را در کاسه ی صبرم خالی می کرد
هر روز...
تکه ای از موهایم را دود می کرد
چه می شد خنده را در ناخنهایم می یافت
و از عشق من راهی بیمارستان می شد
نسرین

!! نوشته شده توسط نسرین
| 17:35 | دوشنبه دهم تیر 1387
•


