تبليغاتX
بادبادک
عشق اشک و دستمال کاغذی 
دانه اي كوچك در آغوش خاك
هر شب با لالايي قطره اشكي خواب را مهمان خود مي كرد.
وهر صبح با نوازش هاي همان قطره اشك بيدار مي شد.
و با همان قطره اشك سيراب مي شد.
و...
حال درختي شده بود كه مي توانست سلام زمين را تقديم آسمان كند.
پناهي براي پرنده ها.
سايه اي براي آب.
و...
حال يك برگ دستمال كاغذي بود.

مرهمي براي يك دلشكسته.
ميزباني براي :

قطره اشكي كه هرگز نتوانسته بود فراموشش كند.

|+| نوشته شده توسط نسرین در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | موضوع:
بالا